سيد ظهير الدين مرعشى

20

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )

ولايت بسطام و دامغان را به تصرّف ديوان خود درآورد ، و در وقت محاصرهء قلعهء فخر الدوله گرشاسف كبودجامه بنابراين‌كه پسر زن تاج الملوك بود با شاه غازى رستم كدورت در دل گرفت و او با استندار كيكاوس متّفق بود . روزى در آن محاصره پيش استندار آمد و گفت كه : ملك شاه غازى رستم در ملك خراسان طمع كرد ، تو حاكم رويانى و من شاه گشواره‌ام ؛ شاه غازى رستم همه روزه زحمت ما مىدهد ، ما از دست پيكار او به ستوه آمده‌ايم و طاقت طاق شده از عيش و عشرت ما را تمتّعى نيست . اگر من از طرف گشواره و تو از طرف رويان با او مخالفت كنيم هرگز او از كوهستان خود بيرون نتواند رفت . همه شوكت و عظمت او و لشكركشى به واسطهء ما مىباشد . استندار كيكاوس گفت : اين مهمّ را چگونه بايد اقدام نمود ؟ فخر الدوله گفت : صلاح در اين مىبينم كه تو آمل و آن نواحى را به دست گيرى و من استراباد را تصرّف نمايم و از هر دو طرف مخالفت به ظهور رسانيم و از زحمات او خود را خلاص دهيم . استندار كيكاوس با قاضى سروم رويانى مشورت نمود . اين سروم آن است كه به دو مثل زنند كه مگر « داورى سرومى است ! » . قاضى مشار اليه اين سخن را صلاح دانست و تحريص نمود . فخر الدوله گرشاسف كبودجامه و كيكاوس با هم عهد كردند ، و فخر الدوله استراباد را غارت كرد و به گلپايگان شد و ياغى گشت ! و استندار كيكاوس به آمل درآمد و كوشك ملك شاه غازى رستم را - كه به خرط كلاته نهاده بود - بسوزانيد ، و مردم آمل با او محاربه كردند و او را منهزم ساختند و بازگردانيدند و به رويان عبور نمود . ملك شاه غازى رستم لشكر كشيد به گلپايگان رفت و آن موضع را بسوخت و از مشاهير و معارف آن ديار فرمود بسيارى را گردن زدند و فرزندان و زن فخر الدوله را اسير كرده فخر الدوله گرشاسف بگريخت و به قلعهء جهينه رفت . ملك پسر خود علاء الدّوله حسن را با لشكر مازندران و سرداران عظام به رويان فرستاد تا استندار را بدست آورند . علاء الدوله حسن به رويان آمد . استندار كيكاوس با لشكر رويان به مقابله درآمد و از يمين و يسار بر لشكر مازندران زد و علاء الدّوله حسن را منهزم ساخت ، و مبارز الدين ارجاسف را كه سپهسالار او بود شمشير زدند